سفير عشق

 
مناجات
نویسنده : نسرين - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٧
 

خدایا !

با من بمان که ظلمت شب از را می رسد

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا !

 ای یاور بی کسان با من بمان

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم!

,
 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
بدون عنوان
نویسنده : نسرين - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

روزی که تصمیم گرفتم نوشته هایی رو  پخش کنم که شاید تو زندگی دیگران یه کوچولو تغییر و تحولی بوجود بیاره اومد و بهم گفت چرا یک وبلاگ نمی سازی!؟ گفتم بلد نیستم خندید گفت خجالت بکش این همه با کامپیوتر سرو کار داری پای اینترنتی وبلاگ بلد نیستی بسازی؟ گفتم خوب تا حالا به فکرش نبودم یادم میدی گفت آره یادت میدم بعد با هم نشستیم و این وبلاگ رو ساختیم. خیلی خوشحال بودم که منم وبلاگ دارم تا گذشت و گذشت مشغله های زیادی که تو زندگیم بوجود آورده بودمشون اجازه نمی داد که دیگه پست جدیدی بذارم اما گه گاهی سر میزدم و نظرات رو میخوندم تا اینکه امسال فکر کردم بیام یه پست جدید بذارم اما چی بنویسم چی بذارم عید دوباره با هم نشستیم پای وبلاگم گفتم الهه دیدی وبلاگم چقدر پا گرفته بود ولی حیف ولش کردم نشست و بعضی از مطالبش رو خوند گه گداری میخندید گه گاهی تو فکر می رفت و گاهی اخم میکرد. در آخر نفسی کشید و گفت خوبه! خیلی خوبه! مطالبش قشنگ بود. ومنم نگاهش کردم و خندیدم. از آن روز شاید 50 روزی بگذره ونزدیک به چهل روزه که از پیشمون رفته برای همیشه خیلی سخته که انسان عزیزی رو از دست بده و هر جا که نگاه کنه رد پا و خاطراتش رو ببینه زمانی که الهه رفت تازه سر سوزنی فهمیدم داغی که به دل خواهر می مونه چه سوزی داره. آخه خواهر برای خواهر خیلی عزیزه خیلی دیگه نمیدونم چی بگم چی بنویسم فقط امیدوارم که خدا روحت رو شاد کنه و قرین رحمت خودش قرار بده که باعث شدی این خونه پا بگیره الهه جان یادت گرامی

 به یاد الهه

ناز آن ترک پریچهر که دوش از بر ما رفت

 آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

 کس واقف ما نیست که از دیده چها رفت

 بر شمع نرفت از گذرآتش دل دوش

 آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

 از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت                                              «حافظ»


 
comment نظرات ()
 
 
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
نویسنده : نسرين - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٦
 
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
 

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.


 
comment نظرات ()
 
 
بساط شيطان
نویسنده : نسرين - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦
 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.


 
comment نظرات ()
 
 
شهر هرت
نویسنده : نسرين - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥
 

 شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بَدَن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
يکی از بستگان خدا
نویسنده : نسرين - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جا به‌ جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

 در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگار که با نگاهش نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد، انگار با چشم‌هایش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه

سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : نسرين - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥
 

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران         کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

خیلی وقت بود به دلایل مشغله زیادی که داشتم به وبلاگم سر نزده بودم. تا چند روز پیش که وارد این خانه شدم در قسمت نظرات خبری نظرم رو به شدت جلب کرد. وارد خانه باران که شدم خشکم زد و به شدت شوکه شدم. خیلی وقت بود که به خونش سر نزده بود و یه حسی بهم می گفت که براش اتفاقی افتاده ولی نمی دونستم...

از صمیم قلب برای روحش آرزوی آرامش و برای خانواده محترم و بزرگوارش آرزوی صبر میکنم.

باران سلام ما را به خدایمان برسان.

 


 
comment نظرات ()
 
 
تلفن به خدا
نویسنده : نسرين - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥
 

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
...
تا خدا خداست


 
comment نظرات ()
 
 
پيشگويي
نویسنده : نسرين - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥
 

استاد مي گويد:
دوست عزيزم، بايد چيزي را برايت بگويم، شايد نداني. فکر کردم چه طور از بار تلخ اين خبر بکاهم، چه طور آب و رنگ بهتري به آن بدهم، وعده بهشت و وعده ديدار با حق را به آن بيفزايم، توضيح هاي رازآميز برايش بيابم، اما حاصلي نداشت.
نفس عميقي بکش و خودت را آماده کن . بايد بي پرده صحبت کنم و به تو اطمينان مي دهم به آن چه مي گويم ، کاملا مطمئنم. اين يک پيش گويي خطاناپذير است، هيچ ترديدي در مورد آن وجود ندارد.
پيشگويي چنين است : تو خواهي مرد.
شايد فردا، يا پنجاه سال ديگر، اما - دير يا زود - خواهي مرد. حتي اگر دلت نخواهد. حتي اگر برنامه ديگري داشته باشي.
پس به آن چه امروز ميخواهي انجام بدهي، بينديش. و به آن چه فردا ميخواهي انجام بدهي. و به آن چه در ادامه زندگيت ميخواهي بکني ....



 
comment نظرات ()
 
 
كانديداي شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست
نویسنده : نسرين - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥
 
وقتي به دنيا آمدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو آفتاب ميرم همچنان سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود.... تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو آفتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و .... تو به من ميگي رنگين پوست؟
 
comment نظرات ()